تبلیغات
فردای روشن

فردای روشن

زنده بودن < زندگی

از ته آن راهرو یا از اتاقی که همیشه ته راهروها است یا اتاقی که دم درش همیشه زدند ورود ممنوع صدای به گوش میرسد.صدای اغاز زنده بودن کودکی است عده ای می پندارند که کودک فقط زنده است و زندگی نمیکند.کودک گریه میکند,خنده میکند,میشیند,چهار دست وپا راه میرود و کمی حرف میزند,کم کم  راه می افتد.زبانش باز میشود ودستو پا شکسته سخن می گوید ولی باز هم زندگی نمیکند و فقط زنده است.درجات علمی را طی میکند شاید این کودک دیگر کودک نباشد و وارد صحنه ی زندگی شود وشاید هم همچنان کودک باشد.جوانی را طی می کند یا زندگی کرده یا فقط زنده بوده است چه بسا افرادی هستند که همچنان جوانند و جوانی را طی می کنند ولی همچنان کودک هستند وافرادی هم هستند که جوانی را طی کرده وحتی در میان سالی به سر می برند و زندگی نکرده اند و چه بسا افرادی هم هستند که جوانی را طی کرده وحتی در میان سالی به سر می برند و زندگی نکرده اند وچه بسا افرادی هم وجود دارند که میان سالی را هم طی می کنند وارد پیری می شوند وشاید حتی این که بمیرند وفقط زنده بوده اند و زندگی نکرده اند که دیگر کار از کار گذشته ودیگر زندگی را از دست داده اند.زندگی وقتی آغاز می شود که بفهمی هیچ  نمی دانی و بدانی که از هیچ کس بالاتر نیستی و بفهمی که انسان بدی روی کره زمین وجود ندارد و بفهمی که اگر کسی کار اشتباهی کرده به او فحش ندهی او را مقصر ندانی شاید حتی تو,بله خود تو اگر در موقعیت او بودی یا در شرایطی که او زنده بوده ,بودی شاید از او بدتر بودی زندگی وقتی آغاز می شود که در مورد کسی قضاوت نکنی یا حتی در فکر خود هم کسی را بد ندانی یا حتی اصلا در مورد کسی فکر بد نکنی.هیچ کس بد نیست و هیچ کس نمی خواسته که کار اشتباهی انجام دهد هیچ نمی خواسته که جز دسته خلاف کاران باشد هیچ نمی خواسته دزد یا قاتل باشد همه روزی پاک بودند همه روزی صادق بودند همه روز ی ساده بودند.زندگی وقتی آغاز می شود که بفهمی فقط تنها زنده نیستی و زندگی هم می کنی .آدمی که زندگی می کند هیچ گاه نباید فکر کند که زندگی می کند چون دیگر زندگی نمی کند و برای رسیدن به زندگی تلاش نمی کند.من زندگی نکرده ام و از زندگی هیچ نمی دانم.امیدوارم شما زنده باشید و زندگی کنید.


+نوشته شده در پنجشنبه 2 اردیبهشت 1389 ساعت09:40 ب.ظ توسط ahmad zare | نظرات |

خوابگاه یا خانه میرزا اسدالله

یکی بود یکی نبود,من بودم و داداشم تنها نبود,ساعت 4از یزد به طرف شیراز با اتوبوس پرواز داشتیم.ساعت 10ونیم که از اتوبوس پیاده شدیم خواستیم ماشین بگیریم.از یه رهگذر آدرس پرسیدیم که کجا باید ماشین بگیریم .گفت مقصدتون کجاست.گفتیم "خوابگاه".بعد مرد رهگذر انگشتش رو به سوی آسمون کرد.طوری انگشتشو رو به آسمون کرد کرد که با خودم گفتم طرف اخترشناسه.بعد با لهجو شیرازی گفت"او ساختمونو رو میبینی"ما هم به شیرازی گفتیم"ها" گفت باید بری "اونجا" بعد ازش تشکر کردیمو رفتیم به سمت شروعی جدید.شب رو رفتیم پیش چند تا از دوستان سال بالایی مون.فردا صبح که بیدار شدم رفتم که ببینم تا داستان خوابگاه گرفتن چیه؟در اول که ساعتی ما رو جلوی در خوابگاه مفتح معطل کردند و بعد گفتند"رشته های مدیرت,اقتصاد,...وخلاصه رشته های علوم انسانی برن خوابگاه دستغیب"وقتی از خوابگاه مفتح به سوی خوابگاه دستغیب در حرکت بودیم.یک ساختمان خاکی کم کم داشت قد علم می کرد و خود را به ما نشان می داد.انگار که برداشتن یک سطل آب گل از بالا تا پایین ساختمان ریختن تا از چشم همه پنهانش کنن.مثل اینکه ما در جبهه ی جنگ بودیم و باید استتار کنیم.از ظاهرش که  بگذریم  باید به داخلش هم بپردازیم.چند پله را در ابتدای در ورودی بود طی کردیم.از نگهبانی پرسیدیم که اومدیم خوابگاه بگریم.گفت در طبقه ی سه ته راهرو.رفتیم طبقه ی سه.وای خدای من وتو چه میدیم راهروی کاملا منظم,تمیز,تازه ساز,نور پردازی در سطح تیم ملی ودرهای نو,جدید وخلاصه خیلی خوب,هر چه قدر جلوتر می رفتیم یعنی به ته راهرو می رسیدیم اتاق ها فرسوده تر می شد اتاق های ته راهرو با اتاق های ابتدای راهرو خیلی فرق می کرد اگه قول بدین به کسی نگین بهتمون میگم زمین تا آسمون فرق می کرد.خلاصه داخل یه دفتر شدیم که خیلی شلوغ بود بعد از یه مدت نوبت ما شد.اسم مون رو گفتیم وکلید اتاقمون رو گرفتیم.روی کلید زده بود 103.خوب رفتیم که اتاقمون رو در این خوابگاه گلی پیدا کنیم ما در طبقه ی سه بودیم و باید دو طبقه پایین تر می امدیم وقتی پله ها را از طبقه ی سه به طرف پایین طی می کردیم انگار تمام سی سال را می دیدی از بس که فرسوده شده بود.مثل اینکه هر پله یک سال را نشان می داد.هر پله را که طی می کریم مثل اینکه خود تاریخ را طی می کردی یا به انگار که در دل تاریخ هستیم صدای جوانهای سال 57,ظاهر شدن و بعد از طی چند پله به پاگرد رسیدیم.در پاگرد صدای از تاریخ خیالیمان به گوش نرسید از خودمان پرسیدم چرا؟یک لحظه یادم آمد که چند سال دانشگاهها تعطیل بود یا به قولی انقلاب فرهنگی بوده است.خلاصه پله ها طی شدند وتاریخ هم با پله ها طی می شد.هر چه پله ها را پایین تر می آمدیم.انسان های تاریخ خیالیمان تیپ های به روزتری پیدا می کردند.بعد از عبور از تونل زمان به طبقه 1 رسیدیم وای خدای من و تو اینجا کجاست خوابگاه یا خانه ارواح راهروی کاملا تاریک از بس این راهرو تاریک بود که مجبور شدیم از کیفمون یک چراغ قوه بیرون بیاریم تا جلوی چشم هایمان را ببینیم.همانطور که در فیلم ها دیده اید وقتی چند نفر وارد خانه ی ارواح می شوند خفاش یا حیوان درنده ای آن ها را می ترساند ولی ما را نه خفاش ترساند نه حیوان درنده ای.ما را یک حیوان جالب که همه او را می شناسند ترساند بهتر است بگیم چند حیوان,نه یک حیوان.درست است آن حیوان گربه بود.مثل اینکه راهروی اتاق آزاد راهی برای گربه ها بوده نه آزاد راه یک طرفه بلکه آزاد راهی دو طرفه.بعد از عبور از راهرو یا همان خانه ارواح به اتاقمون رسیدیم.در اتاق رو که باز کردیم  مثل آدم های که وقتی در خانه شون را باز می کنند و می بینند در خانه شون چیزی نیست  همینطور بود مثل اینکه دزد امده بود و اتاقمون رو خالی کرده بود. از خالی بودنش که بگذریم شبیه خونه ی خدا بیامرز پدر جد مادرم میرزا اسدالله بود.الان خونه میرزا اسد الله  پر از خاک است آره درست حدس زدین اتاق ما هم پر از خاک بود.خلاصه با عبور از دل تاریخ وخانه ارواح به خانه ی پدر جد مادرم میرزا اسدالله رسیدیم


+نوشته شده در شنبه 21 فروردین 1389 ساعت11:16 ب.ظ توسط ahmad zare | نظرات |

                               عصر اعتماد

 

داشت صبح می شد.خورشید هم مثل اینکه دیگر به آسمان اعتماد نداشت و داشت آرام آرام بیرون می امد.درخانه باز شد مردی اهسته بیرون آمد مثل اینکه مرد هم دیگر به در اعتماد نداشت.مرد آرام رفت سوار ماشین شد چون دیگر به جاده هم اعتماد نداشت.مرد ماشین اش را با ملایمت روشن کرد چون به ماشین اش هم اعتماد نداشت.راه افتاد و رفت که شاید پیدا کند لقمه ای نان.مردی کنار جاده ایستاده بود و از هر ماشینی که رد می شد نرخ می پرسید چون او به هیچ کس اعتماد نداشت.مرد کنار جاده می خواست سوار ماشین مرد راننده شود از او نرخ پرسید  راننده نرخ اش از همه کمتر بود ولی باز هم به او اعتماد نداشت چون نرخ واقعی را نداشت.مرد سوار بر ماشین به راننده نگاهی عجیب داشت که نکند او همان راننده ی معروف آدم کش  باشد , مرد سوار بر ماشین به راننده اعتماد نداشت چون اگر اعتماد داشت او را آدم کش نمی پنداشت.مرد راننده آن جلوتر زنی را سوار کرد زن هم از هر ماشین نرخ میپرسید چون او هم به هیچ کس اعتماد نداشت.زن داشت میرفت بچه اش را از مهد کودک بیاورد او زود میرفت چون به مردم اعتماد نداشت.راننده داشت میرفت ومسافران داشتند به همراه اش بدون اعتماد می رفتند.مرد راننده هم به مسافران اعتماد نداشت چون که ترس داشت که نکند آنها کرایه ندهند و بروند.مردی که اول سوار ماشین شده بود داشت به ارامی از ماشین پیاده میشد چون او هم دیگر به در اعتماد نداشت.مرد راننده به همراه آن زن رفت.مرد مسافر از ماشین پیاده شد و آرام پایش را روی پل گذاشت که از خیابان به پیاده رو برود چون او به پل هم اعتماد نداشت.مرد راننده همچنان میرفت و زن, مرد راننده را زیر نظر داشت که به او نگاهی چپ نکند. زن او را زیر نظر داشت چون به او اعتماد نداشت.زن هم آرام پیاده شد چون او هم به در اعتماد نداشت.راننده رفت و رفت ورفت چون به هیچ مسافری اعتماد نداشت.درسته این قصه سروته نداشت ولی ارزش سرکار گذاشتن تو را داشت.درسته  این چرت وپرت های من ارزش خواندن نداشت. ولی ارزش اعتماد تو را داشت...!


+نوشته شده در سه شنبه 17 فروردین 1389 ساعت12:46 ب.ظ توسط ahmad zare | اعتمادهای شما(نظرات) |